فريدون بن احمد سپهسالار

92

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

پوشيده بود و خرامان مىآمد . پرسيدند كه احوالت چيست ؟ گفت فى الحال كه در گور نهادند جمعى از زبانيه حاضر شدند ، تا مرا برنجانند و جهة ادب ادب حضرت مولانا نزديك نيامدند ناگاه فرشته‌اى نيكوروى از گوشه‌اى درآمد و ملائكهء عذاب را گفت كه : شما برويد ، كه حق « 1 » جل و علا اين شخص را در كار مولانا نهاد و بيامرزيده . ز آن بياورد اوليا را در زمين 231 * تا كندشان رحمة للعالمين روزى حضرت خداوندگار در بازار مىرفت . تركى روباهى را مىفروخت و بتركى « دلكودلكو » 232 مىگفت ، چون حضرت خداوندگار بشنيد نعره بزد و چرخ‌زنان روان شد و اين غزل را بيان فرمود : دل كو دل كى دل از كجا عاشق و دل 233 * زر كو زر كى زر از كجا مفلس و زر شيخ صدر الدين رحمة اللّه عليه شبى در خواب رسول را صلوات - اللّه عليه ديد كه در خانقاه خود آمده بود و بر سر صدر صفه نشسته ، اصحاب و اوليا در يمين و يسارش صف كشيده ، حضرت خداوندگار قدس اللّه سره نيز آنجا حاضر شد . حضرت رسالت صلوات اللّه عليه دربارهء خداوندگار عنايت فرمود و روى بابى بكر صديق رضوان اللّه عليه كرده ، مىفرمود كه : مقبل فرزندى دارى 234 و چشم ما به دو روشنست و ايشان را در موضع اشارت مىفرمود كه : بنشين . صبحى خداوندگار در خانقاه شيخ رفت . شيخ پيش دويد و اكرام كرد ، تا بر صدر بنشيند . ممكن نشد . فرمود كه : جائى « 2 » بنشينم كه حضرت رسالت صلوات اللّه عليه اشارت فرموده است و همان‌جا بنشست . شيخ بر روشنى ضمير پاك آن حضرت آفرين گفت و

--> ( 1 ) - در اصل : جق ( 2 ) - در اصل : جاى